على اكبر دهخدا

821

امثال و حكم ( فارسى )

دل در سخن محمدى بند * اى پور على ز بو على چند . خاقانى . رجوع به : حكيم عقل كز . . . ، شود . دل درماندگان بدست آور * برستم پيشگان شكست آور . اوحدى . دل دل كردن . مردد بودن . دل دوستان آزردن مراد دشمنان برآوردن است . دل را بدل ره است در اين گنبد سپهر * از سوى كينه كينه و از سوى مهر مهر . رجوع به : دل بدل راه دارد . . . ، شود . دلت را ز مهر كسى بر گسل * كجا نيستش با زبان راست دل . يكى داستان گفته بودم بشاه * چو فرمود لشكر كشيدن به راه كه . . . ) فردوسى . رجوع به : اى من فداى آنكه . . . ، شود . دل زفت سنگيست كش آب نيست * ( برادى دل زفت را تاب نيست . . . ) اسدى . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود . دل زنگى كه او ندارد زنگ * به زرومى كه تيره باشد و تنگ . اوحدى . دل سفره نيست كه آدم پيش همه كس باز كند . دردها و آلام خويش را به همه كس نشايد گفت . دل شاه ايمن بر آنكس نكوست * كه در هر به دو نيك انباز اوست . اسدى . دلش طاقچه ندارد . نهايت رك‌گو و صريح لهجه است . دل‌شكستن هنر نمىباشد . * ( تا توانى دلى بدست آور . . . ) دلش گر خواهد * شير از بز نر شبان تواند دوشيد . ( نابينا را عشق كند صاحب ديد * توفيق از اوست ما بقى گفت و شنيد آرى مثل است اينكه . . . ) قدسى . دل شود چون بعلم بيننده * راه جويد بآفريننده . ( . . . چون بعلمش يقين درست شود * در عمل نامدار و چست شود . ) اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود . دل شه چون ز عجز خونابه است * او نه شاهست نقش گرمابه است . سنائى . رجوع به : ملك را شاه . . . ، شود . دل شيفتگان را نتوان بست بزنجير * الا بدل آرائى و شيرينى گفتار . قطران ؟ دل صادق بسان آينه است * رازها پيش او معاينه است . سنائى . نظير : اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور اللّه . دل عاشق به پيغامى بسازد * ( خمارآلوده با جامى بسازد . . . ) دل عاشق بسان چوب تر بى * سرى سوجه سرى خونابه ريجه .